تبليغاتX
گمشده خدا
خوشا شب‌ها با یاد تو شب زنده‌داری

خوشا لحظه‌های با تو بارانی...

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 12:35 توسط مهاجر| |
بی روی تو، بهشت هم دوزخی بیش نیست...

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:18 توسط مهاجر| |
فردا روز اربعین است. باز هم ذکر یا حسین (علیه السّلام) در آسمان این سرزمین خواهد پیچید. و چگونه شکر این نعمت را به جای آرم که در سرزمینی می‌زیم که نام حسین (ع) و این خاندان آسمانی بر لب خرد و پیرش جاری‌ست.

از سال 61 هجری تا کنون همه بر این مصیبت گریسته‌اند. از سال 61 هجری خون حسین (ع) جاری است. نه، اشتباه کردم، خون حسین (ع) از همان دم که قابیل و قابیلیان، هابیل‌ها را مورد ظلم قرار دادند، جاری گشت. خون حسین (ع) تا قیام آخرین منجی انسان‌ها جاری خواهد بود. 

خون حسین (ع) جاری‌ست تا زمانی‌که ظالمی به زور حق دیگری را می‌گیرد. تا زمانی‌که زمین این‌قدر از آسمان دور است...

ما همه منتظر آن روز و دوران هستیم که زمین به جای این حکام جور و ستم و فاسد که ظالمانه بر زمین حکومت می‌کنند، خلیفه‌های خداوند را بر خود ببیند. سلام بر حجّت زنده خدا بر زمین، 

اباصالح المهدی (عجّ الله تعالی فرجه الشّریف)

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 8:8 توسط مهاجر| |

یاد تو می‌کنم، ذکر نام تو را بر لبانم جاری می‌کنم. نه! من نیستم که یاد تو کرده‌ام، این تویی که مرا یاد می‌کنی...

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 7:49 توسط مهاجر| |

بی چراغ روی تو، این‌جا ظلمانی‌ست. 

عجیب است! سراسر عمر با دستان پر مهر تو بهره از نعمت‌ها گرفتم و نفهمیدم صاحب این دستان کیست. اما شیوه شما کریمان ناشناس بودن در هنگام لطف و کرم است. امّا من بیچاره، کاش ذره‌ای حضورت را درک می‌کردم.


نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 7:27 توسط مهاجر| |
می‌گویم، تنها تو را می‌پرستم و تنها از تو یاری می‌جویم

دریغا که هر بار دروغ می‌گویم...

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 9:55 توسط مهاجر| |
خدايا هر كس به خانمانی دارد مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من كو؟
در بوستان شادی هر كس گلی بچيند
آن گل نشكنندش در بوستان من كو؟
سرو روان من كو؟

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 8:36 توسط مهاجر| |
چقدر سخت است که خلق را همه بینم و تو را هیچ نبینم...

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 7:41 توسط مهاجر| |
یا رفیق من لا رفیق له

کنون جز تو هیچ‌کس مرا همدم نیست، دریابم که جز تو مرا فریادرسی نیست...

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 9:19 توسط مهاجر| |
خوشا آن دم که گویم:

از این‌که عاشق تو ام، حس غرور می‌کنم...


نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 13:53 توسط مهاجر| |

و مولایمان علی (علیه السّلام) آن هنگام که از صفّین باز می‌گشتند، به قبرستان پشت کوفه رسیدند و خطاب به خفتگان در گور چنین فرمودند:

ای ساکنین سرزمین ترس انگیز!

و برهوت خشک و بی همه چیز!

و گورهای ظلمت‌خیز!

ای در خاک خفتگان!

ای غریبان و بی‌کسان!

ای تنها ماندگان!

ای ترسیدگان و وحشت‌زدگان!

شما پیش از ما پا به راه نهادید و جلو افتادید.

و ما در پی شما آمدنی هستیم و به شما رسیدنی.

(اگر جویای اخبار این جهان، پس از رفتن‌تان‌اید، بدانید:)

و اما خانه‌ها؛ دیگران در آن ساکن شدند.

و اما همسران؛ به عقد دیگران درآمدند.

و اما اموال؛ میان دیگران تقسیم گردیدند.

در این جهان که ما هستیم، اخبار از این دست است. در آن جهان که شمایید، اخبار از چه قرار است؟

سپس رو به سوی یاران خویش گرداندند و چنین فرمودند: به یقین اگر اینان رخصت سخن گفتن می‌داشتند، این خبر را به شما می‌‌رساندند که:

«بهترین توشه‌ی سفر تقواست»

 

برگرفته: جرعه‌ای از معرفت/گزیده کلمات قصار امیرالمؤمنین علی (ع)، ترجمه سید مهدی شجاعی، کتاب همشهری

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 13:47 توسط مهاجر| |
اگر آنان که از من روی برتافته‌اند، می‌دانستند که من چقدر به آن‌ها مشتاق هستم، از شوق وصالم جان می‌سپردند. حدیث قدسی
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 19:34 توسط مهاجر| |
بی تو

از من جز رودی مرده چه می‌ماند؟!

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 14:49 توسط مهاجر| |

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم

   تا به کِی زین غم جان‌کاه بسوزیم و نسازیم

 شب هجران تو آخر نشود رخ ننمایی

   در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم

 آید آن روز که در باز کنی پرده گشایی

   تا به خاک قدمت جان و سر خویش ببازیم

  به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار

Text Box: از مجموعه‌ی اشعار امام خمینی (ره)    تا پس از مرگ به وجد آمده در ساز و نوازیم

 گو به اندیشه بیاید که پناهی است بکویت

    نه سوی بتکده رو کرده نه راهی حجازیم

 ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است

           باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم


شاعر: روح الله خمینی (ره)

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 15:23 توسط مهاجر| |
من تشنه‌‌ی اشک‌های تو ام، دریابم ای مهربان‌ترین

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 15:18 توسط مهاجر| |
این خانه، خانه توست، ببخش که به غیر تو بخشیدمش...

نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 9:17 توسط مهاجر| |

I'd use my final breath

To call out your name and let

That breath upon the breeze

Rise like a kiss to thee


So you might see

Just what your love has meant to me

And what the cost of losing you would be

No I don’t know

Where I would go

What I would do


Without You


نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 10:8 توسط مهاجر| |

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 11:54 توسط مهاجر| |
بی تو مرا آغازی نیست

بی تو این شب رنگ سحر را نخواهد دید

بی تو لحظه‌هایم می‌‌میرند

بی تو عشق را هوای شوریدگی نیست

...

خوشا دم آخر که با نام تو جان سپارم...

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 11:49 توسط مهاجر| |

Without your warmth, without your smile

Without you, by my side

The world was so cold, I felt so lost

Without your light, I felt so blind


A thousand miles I'd run and walk

A thousand times I'd slip and fall

But for you I'd do it again

A thousand times


Without your warmth, without your smile

Without you, by my side

The world was so cold, I felt so lost

Without your light, I felt so blind


You gave me hope, you let me dream

Made me believe I can still trust


You raised me up, you gave me wings

Just like a kite in the sky


No words are enough to convey

All the things I want to say

I won't even try ‘Cos I know

Deep down you feel how much I care


Now I hold my head up high

I see my dreams coming true

Peace be with you my dearest friend

In my heart you will remain


A thousand miles I'd run and walk

A thousand times I'd slip and fall

But for you I'd do it again

A thousand times


Lyrics of new song from "Sami Yusuf"

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 11:20 توسط مهاجر| |
دیگر افتاده‌ام از پا، دستم گیر

کاش مرگ تنهایی در برم گیرد پیش از آن‌که غم بکشد...

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:45 توسط مهاجر| |

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:36 توسط مهاجر| |
آخر چرا این غم‌ها کم نمی‌شوند؟ انگار دیگر هرگز خورشید را نخواهم دید...

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 21:21 توسط مهاجر| |

وقتی تو با من نيستی از من چه می ماند

از من جز اين هر لحظه فرسودن چه می ماند

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 13:40 توسط مهاجر| |
موسیقی من همان ناله‌های تنهایی‌ست که تنها تو می‌شنوی...

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 13:29 توسط مهاجر| |