خوشا لحظههای با تو بارانی...
از سال 61 هجری تا کنون همه بر این مصیبت گریستهاند. از سال 61 هجری خون حسین (ع) جاری است. نه، اشتباه کردم، خون حسین (ع) از همان دم که قابیل و قابیلیان، هابیلها را مورد ظلم قرار دادند، جاری گشت. خون حسین (ع) تا قیام آخرین منجی انسانها جاری خواهد بود.
خون حسین (ع) جاریست تا زمانیکه ظالمی به زور حق دیگری را میگیرد. تا زمانیکه زمین اینقدر از آسمان دور است...
ما همه منتظر آن روز و دوران هستیم که زمین به جای این حکام جور و ستم و فاسد که ظالمانه بر زمین حکومت میکنند، خلیفههای خداوند را بر خود ببیند. سلام بر حجّت زنده خدا بر زمین،
اباصالح المهدی (عجّ الله تعالی فرجه الشّریف)

یاد تو میکنم، ذکر نام تو را بر لبانم جاری میکنم. نه! من نیستم که یاد تو کردهام، این تویی که مرا یاد میکنی...
بی چراغ روی تو، اینجا ظلمانیست.
عجیب است! سراسر عمر با دستان پر مهر تو بهره از نعمتها گرفتم و نفهمیدم صاحب این دستان کیست. اما شیوه شما کریمان ناشناس بودن در هنگام لطف و کرم است. امّا من بیچاره، کاش ذرهای حضورت را درک میکردم.
دریغا که هر بار دروغ میگویم...
من مهربان ندارم نامهربان من كو؟
در بوستان شادی هر كس گلی بچيند
آن گل نشكنندش در بوستان من كو؟
سرو روان من كو؟
کنون جز تو هیچکس مرا همدم نیست، دریابم که جز تو مرا فریادرسی نیست...
از اینکه عاشق تو ام، حس غرور میکنم...

و مولایمان علی (علیه السّلام) آن هنگام که از صفّین باز میگشتند، به قبرستان پشت کوفه رسیدند و خطاب به خفتگان در گور چنین فرمودند:
ای ساکنین سرزمین ترس انگیز!
و برهوت خشک و بی همه چیز!
و گورهای ظلمتخیز!
ای در خاک خفتگان!
ای غریبان و بیکسان!
ای تنها ماندگان!
ای ترسیدگان و وحشتزدگان!
شما پیش از ما پا به راه نهادید و جلو افتادید.
و ما در پی شما آمدنی هستیم و به شما رسیدنی.
(اگر جویای اخبار این جهان، پس از رفتنتاناید، بدانید:)
و اما خانهها؛ دیگران در آن ساکن شدند.
و اما همسران؛ به عقد دیگران درآمدند.
و اما اموال؛ میان دیگران تقسیم گردیدند.
در این جهان که ما هستیم، اخبار از این دست است. در آن جهان که شمایید، اخبار از چه قرار است؟
سپس رو به سوی یاران خویش گرداندند و چنین فرمودند: به یقین اگر اینان رخصت سخن گفتن میداشتند، این خبر را به شما میرساندند که:
«بهترین توشهی سفر تقواست»
برگرفته: جرعهای از معرفت/گزیده کلمات قصار امیرالمؤمنین علی (ع)، ترجمه سید مهدی شجاعی، کتاب همشهری
در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به کِی زین غم جانکاه بسوزیم و نسازیم
شب هجران تو آخر نشود رخ ننمایی
در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم
آید آن روز که در باز کنی پرده گشایی
تا به خاک قدمت جان و سر خویش ببازیم
به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار
تا پس از مرگ به وجد آمده در ساز و نوازیم
گو به اندیشه بیاید که پناهی است بکویت
نه سوی بتکده رو کرده نه راهی حجازیم
ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است
باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیمشاعر: روح الله خمینی (ره)
I'd use my final breath
To call out your name and let
That breath upon the breeze
Rise like a kiss to thee
So you might see
Just what your love has meant to me
And what the cost of losing you would be
No I don’t know
Where I would go
What I would do
Without You
بی تو این شب رنگ سحر را نخواهد دید
بی تو لحظههایم میمیرند
بی تو عشق را هوای شوریدگی نیست
...
خوشا دم آخر که با نام تو جان سپارم...
Without your warmth, without your smile
Without you, by my side
The world was so cold, I felt so lost
Without your light, I felt so blind
A thousand miles I'd run and walk
A thousand times I'd slip and fall
But for you I'd do it again
A thousand times
Without your warmth, without your smile
Without you, by my side
The world was so cold, I felt so lost
Without your light, I felt so blind
You gave me hope, you let me dream
Made me believe I can still trust
You raised me up, you gave me wings
Just like a kite in the sky
No words are enough to convey
All the things I want to say
I won't even try ‘Cos I know
Deep down you feel how much I care
Now I hold my head up high
I see my dreams coming true
Peace be with you my dearest friend
In my heart you will remain
A thousand miles I'd run and walk
A thousand times I'd slip and fall
But for you I'd do it again
A thousand times
Lyrics of new song from "Sami Yusuf"
کاش مرگ تنهایی در برم گیرد پیش از آنکه غم بکشد...
وقتی تو با من نيستی از من چه می ماند
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه می ماند




