تبليغاتX
گمشده خدا
کوچک‌تر که بودم آسمان انگار به زمین نزدیک‌تر بود. آسمان از سر انگشتانم فراتر نبود اما...

امّا بزرگ‌تر که می‌شوم انگار آسمان از زمین دور و دورتر می‌شود. دیگر حتّی دستان قنوتم نیز به آسمان نزدیک نیست...




نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 17:29 توسط مهاجر| |

غزه غرق در خون و آتش است. آخر این چه زمانه‌ایست که این همه انسان را به قتل می‌رسانند و هیچ‌کس کاری نمی‌کند. وای بر بشریت...

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 21:33 توسط مهاجر| |

عرب رسم داشته و دارد که وقتی کسی از اهالی خانه‌ای خونش به ناحق زمین ریخته شود، تا وقتی انتقام خون او گرفته نشده، بر سر در آن خانه پرچم سرخ نصب کنند. این پرچم، وقتی جایش را به پرچم سیاه می‌دهد که کسی بیاید و انتقام خون ریخته شده را بگیرد.

صدها سال است پرچم گنبد طلایی امام حسین (ع) سرخ است، جز دهه اول محرم که 10 روز، پرچم سیاه را برافراشته می‌کنند.

ما همه منتظر روزی هستیم که خون‌خواه شهید کربلا، بیاید و آن پرچم سرخ را برداریم. و آن روز بسیار نزدیک است.

اندکی صبر، سحر نزدیک است...

نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 13:55 توسط مهاجر| |
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 12:29 توسط مهاجر| |

ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز

محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون

کربلا سجاده ی مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق

قدسیان آسمانی سوختند
چشم بر مولای محشر دوختند

پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز

گویدش یا رب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم

هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دُردی جام تو باد

تن که ارزان است گو جان میدهم
هرچه خواهی تو بگو آن میدهم


خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ

امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر ترا لایق شدم

مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون


کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند


خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ

امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر تو را لایق شدم
«مهدی شریفی
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 12:29 توسط مهاجر| |
گاهی اسم‌ها بار سنگینی دارند. برخی نام‌ها را وقتی بر روی شخصی می‌گذارند، بار سنگینی به دوشش محوّل می‌شود. اسم خیلی مهم است. وقتی نام حسین (ع) یا دیگر بزرگان را برای کسی انتخاب می‌کنند، به این نیت است که او هم شبیه به آن بزرگوار باشد.
و چه تیره بختی از این بدتر که عمری نام انسانی بزرگ را داشته باشی و حتّی ذره‌ای شبیهش نشوی.
حسین (ع) در راه احیاء طریقت حق و سعادت و برای خشنودی معبود و معشوق خویش، همه چیزش حتّی فرزندانش را تقدیم کرد. حسین(ع) تا آخرین لحظات برای سعادت انسان‌ها و دعوت به بازگشت به سوی خدا کوشید و همه چیزش را فدا کرد. امّا دریغا که مردمانی شقی و پست، قلبی از سنگ خارا داشتند و سخنان انسان کاملی چون اباعبدالله (ع) در جانشان اثر نکرد.
حال، از خودم می‌پرسم، چقدر به راه حسین (ع) هستم؟ چقدر حسین‌وار زندگی می‌کنم؟ چقدر برایم مهم هست که ذلّت و خواری را نپذیرم؟
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 12:25 توسط مهاجر| |
امروز روز ساقی عشق است. روز منتسب به پدر فضل و ادب. 
راستش بلد نیستم در مقام حضرت ابوالفضل العبّاس (ع) چیزی بنویسم. بی هیچ اغراقی، واژگانی ندارم که در وصف باوفاترین برادر عالم، عاشق‌ترین عاشق اهل بیت و باب‌الحوائج بنویسم.
فقط می‌گویم:
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع) اکشف کربی بحق‌الحسین (ع)
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 12:15 توسط مهاجر| |
و امروز فریاد «هل من ناصر ینصرنی» پس از 1400 سال هنوز در عالم شنیده می‌شود. فریاد کمک را به وضوح از غزه می‌شود شنید. کاش رزمندگان فلسطینی، انتقام جنایت‌های صهیونیست‌ها را «عبّاس» وار بگیرند. کاش ذره‌ای از زخم‌ها را التیام بخشند.
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 12:4 توسط مهاجر| |

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر

با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو

فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک

آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین

ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان

در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز

روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای

وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه

نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشردرآورند

«محتشم کاشانی»

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 11:52 توسط مهاجر| |
دیده بگشا ای پس از سوء‌القضا حسن‌القضا
دیده بگشا از کرم رنجور دردستان علی (ع)
بهر مروارید غم گنجور مردستان علی (ع)
دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش خون و آتش خشم سر کش بیم چاه
دیده بگشا بر ستم در این فریبستان علی (ع)



نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 0:2 توسط مهاجر| |
آخر پس کی می‌آیی؟ آخر تا به کی باید نظاره‌گر ظلم ظالمان و کشتار مظلومان عالم باشیم؟ 
تا به کی باید گریه‌های کودکان را بنگریم و فقط افسوس بخوریم؟ 


نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 23:36 توسط مهاجر| |
باز روزهای قیام جاودانه حسین (ع) فرا رسید. باز یادمان افتاد که نباید زیر بار ذلت و ظلم برویم. 
امّا این روزها، باز ظالمان صهیونیست مظلومان بی دفاع فلسطین را وحشیانه می‌کشند و از هیچ جنایتی دریغ نمی‌کنند. 
باز حاکمان دنیا را خفقان و سکوت فرا گرفته.
باز ما نظاره‌گر نابودی انسان‌های بی‌گناه هستیم. باز ناله‌ها و ضجّه‌های کودکان و زنان غزه را می‌بینیم و در زیر پرچم حسین (ع) که در برابر یزید زمانه ایستاد، سینه می‌‌زنیم.
باز...
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 10:58 توسط مهاجر| |

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت


دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت


پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد


اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 


یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را


بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 


من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت


خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 


تا از خیال گنگ رهایی رها شوم


بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 


شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق


مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 


تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم


رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 


دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم


از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت


دکتر افشین یدالهی

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 17:5 توسط مهاجر| |
ای مظلومان فلسطین!
ای کودکان و دردمندان غزه!
اگر با دستانمان به یاری‌تان نمی‌شتابیم، بدانید دل‌هایمان با شماست. بدانید دل‌مان خون است از ظلم‌هایی که به شما روا می‌شود و جامعه بشری‌ای که خفقان گرفته.
ما تا آخر با شما ایستاده‌ایم



نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 9:56 توسط مهاجر| |
نمی‌خوام وقتی تو هستی آدم آدمک‌ها شم
چرا عادتم تو باشی  می‌خوام عاشق تو باشم

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 10:1 توسط مهاجر| |
مدت‌هاست انگار دیگر حرفی برای نوشتن ندارم. انگار حرف‌هایم خیلی زود به پایان رسیدند.
شاید دردهایم را فراموش کرده‌ام. شاید دردهای کوچک، دردهای اصلی‌ام را کم‌رنگ کرده‌اند. شاید اسیر غبار دنیا گشته‌ام.
نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 9:58 توسط مهاجر| |
گر در کویش برسی برسان این پیام مرا
بی چراغ رویت من ندارم دیگر 
تاب این شب های سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم، عهد و پیمان ما شد فراموش
نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 8:59 توسط مهاجر| |
کاش شاعر بودم و خیال روی تو فرمانروای حکومت جانم میشد...
نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 8:55 توسط مهاجر| |