تبليغاتX
گمشده خدا
غدیر، روز بیعت کائنات با علی (ع) است. 
غدیر، روز بیعت با آُسمانی‌ترین خلیفه خداوند در زمین است. 

عید غدیر، عید پذیرش ولایت علی مرتضی (ع) مبارک
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 11:54 توسط مهاجر| |
بزرگ‌تر که می‌شویم، تنهایی‌مان عمیق‌تر می‌شود. 
در میان جمع و با همه غریب هستی. 
کاش همیشه پیش تو باشم...
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 11:50 توسط مهاجر| |
دلتنگم از حادثه

تشنه تر از اشکم برای یک لحظه با تو بودن

نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:30 توسط مهاجر| |
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:11 توسط مهاجر| |
دلتنگ یک لحظه نگاه تو ام ای زیبا!
کاش رحمی بر این بی‌نوا کنی و از سر لطف نگاهی کنی
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 13:27 توسط مهاجر| |
یا رب این نای و نی و ما و من و دمدمه چیست؟
دم به دم می دمد و صاحب دم پیدا نیست
پر صدا کرده جهان را ز منم این منم کیست؟
منم این صاحب دم ،یا من او هر دو یکیست

«مقدس فانی»
نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 18:17 توسط مهاجر| |
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار 
بر كوه و دشت و هامون ببار 
دلا خون شو خون ببار 
بر كوه و دشت و هامون ببار 
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

...

«علی معلم»
نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 17:55 توسط مهاجر| |
در حدیث داریم که هر کس روز عرفه، در صحرای عرفات، گم شود، خداوند او را قبول کرده است. 
وقتی که گم میشی و از همه چی و همه کس ناامید میشی، وقتی تنهایی بهت هجوم میاره، وقتی که میفهمی که همه تو رو روزی تنها خواهند گذاشت؛ اونوقت آغوش گرم و پر محبتش رو درک میکنی. اونوقت خودش، تو رو پیدا میکنه و میبوسه. حالا دیگه همه عالم هم رهات کنن، دستت تو دست اونه، گم نمیشی...
نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 16:57 توسط مهاجر| |
الهی دعوتم کردی، ردم مکن
شعله‌ورم کردی، سردم مکن
آمدم تا با تو راه‌های نرفته را بروم
آمدم و مطمئنم که تو سال‌ها چشم به راهم بودی
حالا دستم را بگیر و مرا پا به پا ببر تا خودم را پیدا کنم
من سال‌هاست که در خودم قدم می‌زنم، ولی به خودم نمی‌رسم
مرا به خودم برسان؛ من گم شده‌ام...

برگرفته از وبلاگ «خانه دوست کجاست؟»
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 12:31 توسط مهاجر| |
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 14:22 توسط مهاجر| |
این روزها که می گذرد ، هر روز 
احساس می کنم که کسی در باد 
فریاد می زند 
احساس می کنم که مرا 
از عمق جاده های مه آلود 
یک آشنای دور صدا می زند 
آهنگ آشنای صدای او 
مثل عبور نور 
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است 
آن روز ناگزیر که می آید 
روزی که عابران خمیده 
یک لحظه وقت داشته باشند 
تا سربلند باشند 
و آفتاب را 
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی 
در بستر موازی تکرار 
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب 
و طرح واژگونه ی جنگل را 
در آب بنگرند 

آن روز 
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست 
آغاز می شود 
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر 
بال کبوتری را 
امضا کنیم 
و مثل نامه ای بفرستیم 
صندوقهای پستی 
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است 
و فطرت خدا 
در زیر پای رهگذران پیاده رو 
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند 
روزی که روی درها 
با خط ساده ای بنویسند : 
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! " 
و زانوان خسته ی مغرور 
جز پیش پای عشق 
با خاک آشنا نشود 
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند 
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند 

روز وفور لبخند 
لبخند بی دریغ 
لبخند بی مضایقه ی چشم ها 
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند 
قانون مهربانی است 
روزی که شاعران 
ناچار نیستند 
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند 
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند 
پروانه های خشک شده ، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر 
پرواز می کنند 
و خواب در دهان مسلسلها 
خمیازه می کشد 
و کفشهای کهنه ی سربازی 
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند 
در دست کودکان 
از باد پر شوند 
روزی که سبز ، زرد نباشد 
گلها اجازه داشته باشند 
هر جا که دوست داشته باشند 
بشکفند 
دلها اجازه داشته باشند 
هر جا نیاز داشته باشند 
بشکنند 
آیینه حق نداشته باشد 
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد 
بی پنجره بروید 
آن روز 
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است 
تنها 
پرچینی از خیال 
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند 
که می توان به سادگی از روی آن پرید 
روز طلوع خورشید 
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا 
روزی که مشق آب ، عمومی است 
دریا و آفتاب 
در انحصار چشم کسی نیست 
روزی که آسمان 
در حسرت ستاره نباشد 
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد 

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز 
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز 
در روزگار آمدنت هستم ؟


«قیصر امین‌پور»
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 14:15 توسط مهاجر| |
بیا ای ناجی قلبم، بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته‌ست، که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنهاترینم
با تو مثل یک ستاره، بی تو من خاک زمینم
عاشقم، عاشق‌ترینم بگو که اینو میدونم
حالا که از عشقت دیوونه‌ام بگو که اینو میدونم
می‌خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بذارم روی دستات به سعادتم بنازم
می‌خوام اون چشمای دریاییتو آیینه کنم
با نگاه توی چشمات دردمو تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته‌ام
بی تو من تنهای تنهام، دل به خلوت تو بسته‌ام

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 7:59 توسط مهاجر| |
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست


«سعدی»
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 17:56 توسط مهاجر| |
تو که باشی، من دیگه غم ندارم
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 17:27 توسط مهاجر| |

مومن نوک کوه هم که باشد، احساس تنهایی نمی‌کند

امام صادق (ع)



نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 12:39 توسط مهاجر| |
من نمازم تو رو هر روز دیدنِ...
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 13:36 توسط مهاجر| |

 
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 10:6 توسط مهاجر| |
باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش

طره نور و غزل به گل نشسته خنده‌هاش

پدر خاک به آسمون سپرده دلشو

صدای بال فرشته‌ها میاد یواش یواش

قنوت بسته آسمون به قامت ستاره

رو بوم کعبه ربنا نفس نفس می باره نفس نفس می باره

اگه که سبزه فدک اگه می چرخه فلک

اگه خدا نسیمشو سپرده به قاصدک

بهونه ی تمومشون مهر علی و زهرا (علیهماالسلام) ست

ترانه ها ترانه ها اول عشق همین جاست

بهونه ی تمومشون مهر علی و زهرا (علیهماالسلام) ست

ترانه ها ترانه ها آخر عشق همین جاست
باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش

طره نور و غزل به گل نشسته خنده هاش

پدر خاک به آسمون سپرده دلشو
صدای بال فرشته ها میاد یواش یواش

قنوت بسته آسمون به قامت ستاره

رو بوم کعبه ربنا نفس نفس می باره نفس نفس می باره

«فرزاد حسنی»
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 10:3 توسط مهاجر| |
روزی تو خواهی آمد از کوچه‌های باران
تا از دلم بشویی غم‌های روزگاران...


نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 17:49 توسط مهاجر| |

در آخرین لحظه‌های سحر، ناگاه صدای قدم‌های مردی در عمق خاطره‌هایم پیچید و در کوچه پس‌کوچه‌های دور تاریخ، شب ظلمانی کوفه را دیدم و خاک را که چگونه با اشتیاق بر پاهای خسته او بوسه می‌رد.

فرشتگان را دیدم که شب بارانی چشمانش را یاد می‌کردند. مرغابی‌ها را دیدم که چگونه ساحل آرامش را در پناه او می‌جستند و او را دیدم.

او را دیدم که چه آرام و محکم می‌گذشت و طنین گام‌هایش، پایه‌های شب را می‌لرزاند.

در آن زمان که قامت استوارش، همه تنهایی محراب را پر کرد و سر تعظیم به ستایش خالق عظیم فرود آورد، همه او بود و همه او شد و ترنم لطیف کلام حقش در آسمان و زمین پیچید و پژواک صدایش تا عرش رسید.

و آن‌گاه که سر خضوع مولا بر آستان رب رسید و آفتاب چهره‌اش، خاک درگاه معبود را پسندید. در آن زمان که شیر مرد عرصه عشق، اسماعیل‌وار جانش را به قربان‌گاه دوست برد و همه ایمان و هستی‌اش را در یک سجده خلاصه کرد. در آن لحظه که بال‌های فرشته‌ها، سایبان زمین شده بود و اشک‌هایشان محراب دعا را جلا می‌داد. در آن لحظه که شکوه ایمان، عبور ثانیه‌ها را کند کرده بود. در آن لحظه‌ بود که خالق منّان، قربانی مولا را پذیرفت و با خون پاکش، سجاده اخلاص را امضاء کرد تا در همیشه تاریخ، این حقیقت فریاد شود که در قربان‌گاه عشق، ربّ اعلی علی (ع) را برگزید.

سهراب سماواتی- مجله همشهری جوان

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 17:48 توسط مهاجر| |
منو از خودم رها کن، تا دوباره جون بگیرم
خسته‌ام از این عقل خسته، من می‌خوام جنون بگیرم...
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 10:52 توسط مهاجر| |

گمشده‌ام! گمت کردم ای زیبای من.

هر که از تو گم شد، اسیر تاریکی خواهد شد. هر که راه کوی تو را گم کرد، بیگمان سر از بیراهه‌ها در می‌آورد.

دست از تو کشیدم و در غبار ماندم. در این غبار، حیران و واله گرد خویش می‌چرخم، امّا دریغا که راه به جایی نمی‌برم.

می‌دانم، سال‌ها از تو دورم، سال‌هایی به درازی عمر زمان. امّا تو صدایم کن، تو خود دستم را بگیر و از سقوط در تاریکی برهان.

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 7:59 توسط مهاجر| |

به هر که جز تو دل بستم، خطا بود.

ز غیر تو مهر جستم، غلط بود.

دل به غیر تو سپردم، شکستش.

چه خوش است در آغوش تو ماندن.

چه دل‌نشین است، آوای شبانه تو که هر دم مرا می‌خوانی.

عمری دل به غیر تو دادم. عمری گوهر به ناخریدار عرضه کردم و قدر نشناخت. حال، می‌خواهم دل ز غیر تو ببرم و تنها به تو بسپارم که تو بهترین حفظ کنندگانی. می‌دانم گوهر دلم کنون از ارزش افتاده ولی تو خریدار کریم‌ای هستی، و به بالاترین بها خواهی خریدش.

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 7:57 توسط مهاجر| |

الا ای انسان‌ها! ای تمام گمشده‌های خداوند! ای تمام موجوداتی که نام انسان را بر خود دارید!

مگر شما ندای مظلومان عالم را نمی‌شنوید؟! مگر از کودکان و مردمان مظلوم شهر «غزّه» در فلسطین خبر ندارید؟ مگر از فجایعی که برای این مردم و دیگر مظلومان عالم رخ می‌دهد بی خبرید؟

آخر شما را چه شده؟ چرا همه نظاره می‌کنند؟ وای از این زمانه که تماشاچی بسیار دارد و عامل اندک. وای بر تمامی حکومت‌ها و دولت مردانی که نام  اسلام و مسلمان را یدک می‌کشند.

وای بر ما در آن روز که پرسند: مگر ندیدی و نشنیدی ظلم ظالم و زجر مظلوم را؟ چه کردی؟

آن روز، تمامی آن مظلومان حاضرند و خداوند، خود ناظر. و ماییم و سوالاتی که برای هیچ‌یک جوابی نداریم و حسرت و اندوهی کشنده...

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 7:55 توسط مهاجر| |

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم       داغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر         کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه‌ام آب روان است بیا              اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ    که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد            کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکن میل آری         سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

 

«حضرت حافظ (علیه الرحمة) »

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 12:6 توسط مهاجر| |
بی تو می‌گویند تعطیل است کار عشق‌بازی

عشق امّا کی خبر از شنبه و آدینه دارد؟!

 

"قیصر امین‌پور"

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 12:4 توسط مهاجر| |

مهر خوبان دل و دین از همه بی‌پروا برد

رخ شطرنج نبرد آن‌چه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سماکش کشش لیلی برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می‌رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا ز کجا بود؟ مگر دست کی بود

که به یک جلوه دل ودین ز همه یک جا برد

خم اروی تو بود و کف مینوی تو بود

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموخته‌ای‌ام مهر و خودت سوختی‌ام

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

 

«علّامه طباطبایی (رحمت اله علیه)»

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 12:3 توسط مهاجر| |