تبليغاتX
گمشده خدا

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش بگذار و بگذر
 دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
 بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
 مرابا یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
 دوچشمی را که مفتون رخت بود
 کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذارو بگذر
به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر

"حمید مصدّق"

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 15:56 توسط مهاجر| |

اگه میخواید اهل آسمون بهتون رحم کنند، به اهل زمین رحم کنید.

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 15:47 توسط مهاجر| |
در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جان‌کاه بسوزیم و نسازیم
شب هجران تو آخر نشود رخ ننمایی
در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم
آید آن روز که در باز کنی پرده گشایی
تا به خاک قدمت جان و سر خویش ببازیم
...

«امام خمینی (ره)»
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 16:44 توسط مهاجر| |
به من مومن نگو ، وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم
به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم ،عاشق نبودم
یه عمری از دلم ترسیدم و باز ،دم آخر منو دیوونه کرده
حالا می ترسم این دیوونه حالی ، یه روز از من جدا شه بر نگرده
چه آسون اشک معصوم تو یک شب
چکید و دامن دینم رو تر کرد
غبار عادتو از قلب من شست
نمی دونم چطور ، اما اثر کرد
همه دار و ندارم مال چشمات
اگه پشتش بهشتی باشه یا نه !
اگه دنیای من پیش از قیامت
داره با چشم تو می پاشه یا نه !

شاعر: افشین یدالهی

نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 16:4 توسط مهاجر| |

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشق! می‌کنی دوباره گمراهم

دردا من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا! اولین عشق مرا بردی

دنیا! دم به دم مرا تو آزردی

دریا! سرنوشتم را به یاد آور

دنیا! سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گمشدم در غربت دریا

بی نشون و بی هم‌آوازم

میروم شب‌ها به ساحل‌ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا

مینویسم اوج غم‌ها را

نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 14:34 توسط مهاجر| |

نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 14:34 توسط مهاجر| |

ای عشق، عمری رفت و در نیافتم که تو چیستی. آری درنیافتمت ولی این را می‌دانم که دیگر عاشق نخواهم شد. دل به کسی نخواهم سپرد.

ای دل! دیگر برایت ترانه عاشقانه نخواهم سرود. به جای ترانه برایت مرثیه خواهم خواند.

حال، منم و موج دریای غم که سهمگین و بی‌رحم بر ساحل روحم سر می‌ساید و روزهایی که ناگزیر می‌آیند.

می‌دانم کار عشق پایانی ندارد و این منم که تمام شده‌ام، تمام...

نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 14:31 توسط مهاجر| |
تو باشی و حرم نورانی‌ات و من تنها و دل‌شکسته روبروی ضریحت ایستاده باشم، آن‌گاه به تمام دنیا خواهم گفت: خداحافظ!

سلام بر امام رئوفم، علی بن موسی الرّضا (ع)

 

نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 12:20 توسط مهاجر| |

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 18:2 توسط مهاجر| |
قايقي خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب .


دور خواهم شد از اين خاک غريب که در آن هيچکسی نيست که در بيشه ی عشق


قهرمانان را بيدار کند .  قايق از تور تهی


و دل از آرزوی مرواريد ،  همچنان خواهم راند .


نه به آبی‌ها دل خواهم بست نه به دريا-پريانی که سر از آب بدر می‌آرند


و در آن تابش تنهايی ماهيگيران می‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان


همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند:


"دور بايد شد.دور." 

...

«سهراب سپهری»
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 16:6 توسط مهاجر| |

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 12:35 توسط مهاجر| |

... و آدم هبوط کرد. تنها بود. تنها و غمین بر بالای قاف رفت تا شاید به خدا نزدیک‌تر شود و خداوند غم را از او بزداید. ناگاه حوّا را دید. تپش‌های قلبش آهنگی خاص پیدا کردند؛ انگار می‌خواستند چیزی بگویند. حوّا، معصومانه خجالت کشید و از شرم سر به زیر انداخت. آدم نزدیک آمد. بوی سیب همه جا را پر کرده بود.

آدم گریست، آن‌قدر گریست که حوّا برای آرام کردنش به سخن آمد. پرسید، گریه برای چیست؟ آدم گفت که حوّا و آن عطر سیب‌اش، هوای بهشت را برای‌اش تداعی می‌کند و یاد دوست دریای قلبش را طوفانی می‌کند.

و این بار حوّا و آدم، هر دو گریستند، آن‌قدر که فرشتگان دل‌شان پر از غم شد. و خداوند از سر رحمت خویش به آنان فرمود که رمز بازگشت شما به جوار من، عشق است.

عشق بورزید و عاشق باشید.

الا ای آدمیان! زمین را پر از عشق کنید تا به بهشت و کوی یار رسید...

 

*پا نویس: این نوشته ادبی، صرفاً زاییده ذهن «مهاجر» است و هیچ‌گونه سند روایی و قرآنی ندارد.

 

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 12:31 توسط مهاجر| |

درخت اندوه در عمق جانم ریشه دوانده و میوه‌هایش قطره قطره از چشمانم فرو می‌افتند.

تپش‌های قلبم با بی میلی بر دیوار قفس سینه‌ام می‌کوبند...

 

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 12:30 توسط مهاجر| |
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.


نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 15:45 توسط مهاجر| |
رفتن و تو جاده مردن

دل به تنهایی سپردن...

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 13:24 توسط مهاجر| |

دلم گرفت      اي همنفس

پرم شكست    تو اين قفس

تو اين غبار     تو اين سكوت

چه بي صدا     نفس نفس

 

از اين نامهربوني ها              دارم از غصه مي ميرم

رفيقِ روزِ تنهايي                  يه روز دستاتو ميگيرم

 

تو اين شب گريه مي توني      پناهِ هق هقم باشي

تو اي همزادِ همخونه            چي مي شه عاشقم باشي

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 13:21 توسط مهاجر| |

تو دنیای بزرگ ما هرکی یه سازی میزنه

فرهاد یه کوه میکنه شیرین دلش رو میشکنه

مجنون تموم عمرشو اسیر لیلی میمونه

لیلی همش از رفتن و جدایی آواز میخونه

زمونه مون زمونه مجنونای قلابیه

به چشم لیلیای شهر لنزای سبز و آبیه

فرهاد کوه کن دیگه نیست شیرین به تلخی میزنه

عاشقی از مد افتاده عهدا یه روزه میشکنه

یکی لیلی یکی مجنون ، یکی خوشحال یکی داغون

یکی فرهاد یکی شیرین ، یکی شاد یکی غمگین

هرکی یه سازی میزنه کی میدونه چاره چیه

قلبا همه سنگی شدن کی میدونه کی به کیه

وقتی یکی واسه دلش تو بارون آواز بخونه

همه بهش میخندن و میگن دیوونه س دیوونه

هرکی واسه یه دلخوشی از صبح تا شب جون میکنه

یه کسی عاشق میشه و یکی دلارو میشکنه

یکی میگه که عاشقی فقط یه قصه س تو کتاب

اون یکی چشم می بنده و عشقشو میبینه تو خواب

یکی لیلی یکی مجنون ، یکی خوشحال یکی داغون

یکی فرهاد یکی شیرین ، یکی شاد یکی غمگین

 

( یغما گلرویی )

 

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 13:36 توسط مهاجر| |
 

تو این زمونه مدّعی زیاده. هر کی از عشق دم میزنه، هر کی خیال میکنه تو عاشقی از همه سر تره.

خیلیا ازش دم میزنن، خیلیا میگن بدون اون میمیرن، بدون اون حالشون خرابه، بدون اون دنیا رنگ سیاهی گرفته.

امّا بیا واسه یه بار هم که شده، رک و راست با خودمون باشیم، این‌جا که هیچ بنی بشری نیست که از گفتگوی من و تو خبر داشته باشه.

این چند سالی که از خدا عمر گرفتیم، این همه روزی که از عمرمون سپری کردیم، این لحظه لحظه‌هایی که از عمرمون سپری شده؛ چند تاش رو به یادش بودیم؟ چقدر فکر کردیم بهش؟ چقدر نبودش رو حس کردیم؟ نه، نمیخوام از این حرفای شعاری بزنیم. این‌جا که دیگه کسی نیست که بخوایم واسش فیلم بازی کنیم و ادعا کنیم. این‌جا من و تو هستیم و خدا هم شاهدمون. انصافاً این همه که میگیم بدون اون اصلاً  نمیشه، چقدر این رو توی زندگیمون حس میکنیم؟ غیر از اینه که به روزمرگی و روزهای بی اون عادت کردیم؟ غیر از اینه که فقط غر میزنیم و تقریباً از اوضاع راضی هستیم.

غیر از اینه که عادت کردیم هر روز اخبار کشتار و ظلم و جنایت و فساد رو بخونیم و بشنویم؟ عادت کردیم هر روز ظلم و بی عدالتی رو ببینیم و شاید یه سری هم تکون بدیم و رد شیم و بگیم به ما چه!

فقط شعار میدیم و دروغ میگیم که : از روزهای بی تو خسته شدم! واقعاً خسته نشدیم، شاید هم داریم لذت میبریم از تنبلی و بی تفاوتی، از این‌که فقط به فکر خودمون باشیم و این چند سال زندگی دنیا رو بدون دردسر طی کنیم. مگر این همه حدیث و سفارش توی دینمون نداریم که هر کس نسبت به غم دیگران بی تفاوت باشه، مسلمان نیست؟ مگر بالاترین عبادت، انتظار فرج نیست؟ آیا انتظار کشیدن فقط اینه که ندبه‌ای بخونیم و زار بزنیم که آقا بیا؟ و واسه هم پیام بفرستیم که هر کس حرف‌ها و نوشته‌هامون رو بخونه فکر کنه این طرف داره در فراق امام زمان‌اش (عج) داره پر پر میشه! در حالی که اگر راستش رو بخوایم بگیم خیلی از این حرف‌ها و نوشته‌ها دروغی بیش نیست و خیلی واسمون مهم نیست که امام زمان‌ای (عج) هم هست. شاید هم فکر میکنیم امام زمان (عج) فقط واسه وقتای گرفتاریه، واسه وقتایی که بهمون ظلمی شده و حقمون رو خوردن و اون وقت یادمون میافته که کسی هست که گفتن ایشون میاد و ظلم و بی عدالتی رو از عالم پاک میکنه.

شاید اگه به این توجه کنیم که امام زمان (عج) واسطه فیض این عالم هست. یعنی خداوند به واسطه ایشان رحمت و نعمت رو بر ما جاری ساخته و اگر ایشان نباشند، زمین و آسمان یک لحظه باقی نمیمانند و طومار عالم پیچیده میشه. مگه توی دعای ندبه نداریم که: «اَیْنَ السَّببُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْارْضِ وَ السَّماء» : کجاست دلیل اتصال آسمان و زمین...

اگه بخوام یه جور دیگه بگم، اصلاً این که ما زنده هستیم و تا حالا به هزار طریق نمردیم و داریم با زندگیمون حال میکنیم، از برکت وجود آقاست. مگه خود آقا نفرمودن که من در میان شما هستم، در بازارهای شما قدم میزنم و هر لحظه از احوال شما با خبرم. مگر نفرمودن اگر از شما غافل شوم، طوفان حوادث و بلاها شما را از میان میبرد.

کاش اونقدر معرفت آقامون رو کسب کنیم که هر لحظه به یاد آقامون باشیم و بخوایم از احوال آقا خبر دار بشیم. کاش بفهمیم که این لحظه‌ها و نفس‌ها بدون آقا ذره‌ای ارزش نداره. کاش بفهمیم همونطور که بدون هوا میمیریم، بدون آقا هم لحظه‌ای نمیشه زنده موند.

تو این زمونه مدّعی زیاده. هر کی از عشق دم میزنه، هر کی خیال میکنه تو عاشقی از همه سر تره. کاش میدونستیم که عاشق یه لحظه از معشوقش غافل نیست، کاش میدونستیم که آقا تو عاشقی از همه ما سر تره...

یا اباصالح المهدی (عج) ادرکنی

نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 14:48 توسط مهاجر| |

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود

وان دل که با خود داشتم با دل‌ستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دل‌ستانم نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنونم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دل‌دار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

 

سعدی (علیه الرّحمة)

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:6 توسط مهاجر| |