تبليغاتX
گمشده خدا

یک چشم من اندر غم دل‌دار گریست

چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد آن را بستم

گفتم نگریستی، نباید نگریستی


«ابو سعید ابوالخیر»

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 13:31 توسط مهاجر| |

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

 

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

 

رحم بر بلبل بی‌برگ و نوا نیست تو را

 

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

 

 ما اسیر غم و اصلاً غم ما نیست تو را

 

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

 

 

 

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

 

جان من، این همه بی‌باک نمی‌باید بود

 

 

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

 

همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

 

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

 

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

 

جمع با جمع نباشند و  پریشان باشی

 

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

 

 

 

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

 

به جفا سازد و صد جفا برای تو کشد

 

 

 

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

 

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

 

آن‌چه کردی تو به من هیچ ستم‌کار نکرد

 

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

 

این ستم‌ها دگری با من بیمار نکرد

 

هیچ‌کس این همه آزار من زار نکرد

 

 

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

 

مُردم، آزار مکش از پی آزردن من

 

 

 

«وحشی بافقی»

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 13:14 توسط مهاجر| |
از اوج آسمان‌ها، یک شب مرا صدا کن...



نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 14:8 توسط مهاجر| |

رازِ راه

رفتن است

راز رودخانه

پل

رازِ آسمان

ستاره است

رازِ خاک

گُل

رازِ اشک ها

چکیدن است

رازِ جوی

آب

رازِ بال ها

پریدن است

رازِ صبح

آفتاب

 

رازهای واقعی

رازهای بر ملاست

مثل روز،روشن است

راز این جهان خداست


«عرفان نظر آهاری»

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 15:54 توسط مهاجر| |
تازه فهمیدم به جز تو حرف هیچکی خوندنی نیست

آدما میان و میرن هیچکی جز تو موندنی نیست

منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم

خسته‌ام از این عقل خسته، من میخوام جنون بگیرم
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 16:32 توسط مهاجر| |
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 17:28 توسط مهاجر| |
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 16:47 توسط مهاجر| |
الهی و ربّی من لی غیرک
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 16:32 توسط مهاجر| |

شاید کس نداند دردهای این دل را. شاید خلق ندانند درون سینه‌ام دلی دارم پر زخم؛ زخم‌هایی نه به عمق زخم‌های انسان‌های بزرگ امّا برای وسعت روح بس سنگین و دردناکند این جراحت‌ها. تنها تو می‌دانی چه بر من گذشته است. تنها تو بدان ای خوب من.

آری، هیچ در توشه‌ام ندارم امّا تو خود شاهدی که در این چند صباحی که در زمین زیسته‌ام، به خوبی‌ها عشق ورزیدم و از بدی‌ها بیزار بودم گرچه هیچ‌گاه از بدی‌ها پاک نبودم. امّا تو گواه باش که دوستت داشتم ای مهربانم.

 

نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 16:15 توسط مهاجر| |

این روزها آسمان انگار از من دورتر شده است. دیگر لمس کردن ستاره‌ها و نوازش ماه سخت شده.

امّا نه، آسمان سر جای خویش است، این منم که به زمین نزدیک‌تر شده‌ام، به خاک نزدیک شده‌ام و خودم را از آسمان محروم کردم...


نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 16:15 توسط مهاجر| |
به تنهاییت قسم بی تو تنهای تنهام...
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 11:55 توسط مهاجر| |
عید فطر، عید بازگشت به خویشتن و پاکی روح و جان مبارک باد


نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 18:3 توسط مهاجر| |
و تو مرا دیدی و چشمانت را بر خطایم بستی و به فرشتگانت فرمودی، ننویسید شاید که برگردد... و تو خود تا به انتهای دنیا منتظر ما هستی، به امید آن که روزی آغوش مهرت را باز یابیم...
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 17:58 توسط مهاجر| |
آفتاب آخرین روز رمضان نیز ساعاتی بیشتر مهمان ما نیست و غمی سنگین در سینه چنگ میزند.
رمضان! تو چقدر خوب در میان ما زیستی و ما قدر تو را ندانستیم.
رمضان! بعد از رفتن تو چه کنیم؟ چه روزها و شبهای خوشی با تو داشتیم. حسرت از دست دادن تو را کدام دل تاب آورد؟
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 17:47 توسط مهاجر| |
اللهمّ فکّ کلّ اسیر... خدایا! ما را از اسارت خویشتن برهان
نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 11:40 توسط مهاجر| |

 
نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 20:19 توسط مهاجر| |
« اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد »

خدایا رحم کن بر آن‌که بندگانت بر او رحم نمی‌کنند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی‌پذیردش





رمان «بیوتن»
اثر رضا امیرخانی
نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 14:44 توسط مهاجر| |
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز

از تپیدن‌های تکراری دلم خون است و باز
دم به دم تشویش روز افزون بسی دارم هنوز

گرچه عمری تکیه کردم بر درختان عقیق
پشت جنگل‌ها نهال نو رسی دارم هنوز

در دل دریایی‌ام بنگر نه در بار گناه
بر کف این موج اگر خار و خسی دارم هنوز

با شکیبایی غریب و اشتیاقت روز و شب
ای دل غمگین که می‌دانم کسی دارم هنوز

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 14:39 توسط مهاجر| |

خدایا! ای شنوای هر نجوا و مناجات، تو خود نجواهایم را بشنو آن هنگام که با تو مناجات می‌کنم.

خدیا! گمشده از تو هستم و گمشده تو. تو مرا بیاب که هر که را تو یافتی از همه گم شد و آن را که مردمان یافتند تو را گم کرد...

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:44 توسط مهاجر| |

تو این شب‌ها خدا خودش میاد زمین و صدا می‌زنه: هلا ای بندگان! منم خدای آمرزنده، منم خدای شما. کجایید ای بندگانم؟! بیایید که منتظر شما هستم.

توی این شب‌های قدر ندای خدا رو میشه شنید که میگه: آیا کسی مونده که نیامرزیده باشم؟

چه خدای مهربونی داریم. آخه دیگه چجوری باید بگه که بنده‌ها من عاشقتون هستم، شما نمی‌خواید یه بار عشق من رو پاسخ بدید؟ نمی‌خواید یه بار هم که شده به سوی من بیایید و با خداتون آشتی کنید؟

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:44 توسط مهاجر| |


خیلی وقته منتظر بارونم. یه بارون تند و طولانی، اونقدر که سیل بشه و همه چیزم رو ببره.

وقتی هوا بارونی می‌شه و قطرات بارون تند و نفس‌زنان خودشون رو تو آغوش زمین رها می‌کنند؛ انگار که خود خدا هم زمین میاد و زیر بارون مراقب بنده‌هاش می‌مونه تا کسی خیس نشه .

امّا من منتظر یه بارون حسابی‌ام. یه بارون از اونایی که خدا با دست خودش قطرات بارون رو بر سر بنده‌هاش می‌ریزه. یه بارون که باهاش، کثیف‌ترین دل‌ها هم پاک بشه. بارونی که بعدش احساس کنی دوباره متولد شدی.

این روزها، بوی بارون رو میشه همه جا حس کرد. آخه ماه رمضان هستش. خدا تو این ماه توی هر گذری کمین کرده تا بارون رحمتش رو بر سر ما بباره. خدا این ماه اعلان عمومی داده به همه گنهکارها تا همه رو ببخشه. می‌ترسم، ماه رمضان تموم بشه و من هنوز خیسی بارون خدا رو حس نکرده باشم.

خدای مهربون! خیلی می‌ترسم، خودت کمکمون کن تا زیر بارونت اونقدر بایستیم تا پاک پاک باشیم مثل یه نوزاد که تازه پا به این دنیا گذاشته و بتونیم این پاکی رو حفظ کنیم تا سال بعد.

 

یا علی مددی!

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:40 توسط مهاجر| |

 
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:38 توسط مهاجر| |

گریستن و فغان امری‌ست که از احساس بشر و تحریکات عواطف ناشی می‌شود. امّا این امکان دارد که گریه و بی‌تابی از روی عقل باشد!

گاه غم و مصیبت چنان عظیم است که عقل خود نیز می‌گرید!

یا علی (ع) آن هنگام که شمشیر کینه و نفاق و جهالت بر فرق حقیقت محض فرود آمد، عقل خود ناله و فغان سر داد در فراق از دست دادن تجلّیِ خداوند بر زمین. یا علی (ع) دانست که چه مصیبت عظیمی بر سر ما آمد. عقل دانست که با رفتن تو، انسان همه چیزش را از دست داد.

یا علی (ع) ، چقدر حقیر و پست بودیم، که تو سینه‌های ما را تنگ یافتی و برای چاه حرف‌ها گفتی. وای بر ما که دردهای عظیم تو را در نیافتیم و نه تنها از آن‌ها نکاستیم بلکه بر آن‌ها افزودیم. تو تفسیر مجسم قرآن بودی و گنج‌ها در سینه‌ات نهفته بود. تو اقیانوس بی انتهایی بودی که غواصی نیافتی تا گوهرهایت را ارزانی‌اش نمایی.

یا علی(ع) چه‌ها کشیدی پس از رسول الله (ص) سختی پشت سختی. مرگ فاطمه (س)  را کوه صلابتی جز تو نمی‌توانست تاب آورد. فراق یاران راستینت، مالک، میثم، عمّار و... نیز زخمی دگر بر جگر تو بود. ولی علی (ع) جان این تو نبودی که تنها ماندی، این قافله‌ی بشریت بود که تو را در نیافت و بی تو تنها ماند. تو خواستی ما را بالا ببری و حقیقت‌ها برای‌مان بگویی ولی چقدر جاهل بودیم که دست از دست تو کشیدیم و پیِ بازی‌های دو روز دنیا رفتیم.

یا علی (ع) بعد از تو دیگر صدای مناجات‌های عاشقانه‌ی تو در مسجد کوفه را نخواهیم شنید. بعد از تو چه‌ها بر سر امّت رسول الله (ص) خواهد آمد. بعد از تو این امّت حسن(ع) را با جگر پاره پاره رها خواهند کرد و حسین (ع) برای اصلاح امّت قیام می‌کند امّا این گرگ‌ها امام معصوم و غیر معصوم نمی‌شناسند، گرگ‌اند و جز خوی درندگی هیچ نمی‌فهمند. و زینب (س) نخواهد گذاشت تا پرچم حسین (ع) بر زمین بیافتد هر چند به دست این امّت سنگ‌باران شود و اهانت‌ها ببیند.

یا علی (ع) دیگر نمی‌دانم چه بگویم. یا علی بی تو چقدر تنهاییم آقا. کاش می‌توانستم زیر ایوان طلایت بنشینم و دلتنگی‌هایم را برایت بگویم. آقا سخت تنها شده‌ایم. آقا شما خود می‌خواندی این فراز دعای افتتاح را که:

اللهم انّا نشکو الیک فقد نبیّنا صلواتک علیه و آله و غیبة ولیّنا و کثرة عدوّنا و قلّة عددنا و شدّة الفتن بنا و تظاهر الزّمان علینا

یا علی (ع) تو دستگیر درماندگانی، خود دستمان را بگیر...

مرا در تن بود تا جان علی گويم علی جويم
 بجنبد تا رگم در جان علی گويم علی جويم

  ز پيدا و ز پنهانم همين يك حرف را دانم
 كه در پيدا و در پنهان علی گويم علی جويم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:35 توسط مهاجر| |