تبليغاتX
گمشده خدا
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 17:1 توسط مهاجر| |
علی(ع) گریه ندارد، علی (ع) تنها نبود، علی بیچاره نبود که به حالش زار بزنیم. دردهای علی (ع) از جنس دردهای من و تو نبود.
علی (ع) تجلی خداوند بر زمین و زمینیان بود. علی خلیفه خدا در این عالم بود. علی امیر مومنان بود.
علی دردهایی به وسعت عالم داشت. علی سینه‌ای پر از حرف داشت که گوشی شنوای آن‌ها نیافت.
این ما هستیم که یتیم علی (ع) شدیم و بشر راه هدایت را پس از علی گم کرد. این ماییم که باید برای خویش زار زار بگرییم و در غم از دست دادن علی (ع) روز و شب مویه کنیم.

یا علی (ع) تو خود معرفت و ظرفیت شناختت را به ما هدیه فرما ای مولای بنده نواز

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 13:59 توسط مهاجر| |
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 13:0 توسط مهاجر| |
اللهم فرج عن کلّ مکروب

خدایا! این روزها خیلی‌ها هستند که دل‌هاشون پر از غم شده، خودت غم و غصه رو از دل‌های همه ببر...
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 12:32 توسط مهاجر| |
خدایا! تو را برای تمامی نعمت‌هایی که از آن‌ها آگاهیم یا ناآگاهیم شکرگزارم. 
تو را برای تمامی لحظاتی که مرا از گرفتاری‌هایی بس دشوار نجات می‌دهی شکرگزارم...


نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 15:50 توسط مهاجر| |
اللهم ادخل علی اهل القبور السّرور

خدایا! ما مردگان خفته در قبر دنیا را در شادی رحمتت داخل نما

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 15:46 توسط مهاجر| |
برایت دعا می‌کنم که خدا از تو بگیرد هر آن‌چه را که خدا را از تو می‌گیرید

دکتر علی شریعتی
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 15:19 توسط مهاجر| |


خداحافظی گریه در یک غروبه
خداحافظی رنگ دشت جنوبه
...

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 17:9 توسط مهاجر| |

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.


تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند 

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت


                                                              "فریدون مشیری"

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 16:49 توسط مهاجر| |
می‌دونم هر جا که باشی، دل تو اهل همین جاست...
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 10:30 توسط مهاجر| |