تبليغاتX
گمشده خدا

 
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 12:0 توسط مهاجر| |
عاشق غسل نکرده، حکماً عاشقه... نفسش هم تبرکه...یا علی مددی!
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 11:51 توسط مهاجر| |
ای عشق! هر دم از تو آزاریست مرا...
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 11:42 توسط مهاجر| |

 
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 2:1 توسط مهاجر| |


میگن هر گمشده‌ای هر جا که گرفتار شده باشه اگه تو رو با نام «اباصالح‌ (عچ)» صدا بزنه حتماً به کمکش میای و نجاتش میدی. آقاجون، حالا اومدم بگم: از ما گمشده‌تر میشناسی؟! از ما غریب‌تر دیدی تا حالا؟! یتیم‌هایی به تنهایی ما تا حالا دیدی؟! آقا بی‌پدری درد جان‌سوزیه...

آقا جون، امّا شما پدر معنوی ما هستی، شما کشتی نجات هستی، دستمون رو بگیر. مولای ما، شما منجی بشریت هستی، آقا توی این چاه دنیا گمشده‌ایم، شما که یوسف زهرا (س) هستی ما رو از زندان خودمون بیرون بکش.

آقا، ما گمشده‌های خدا هستیم. ما هستیم که خودمون و خدا رو گم کردیم و حالا هم مهاجریم، در هجرت از غیر خدا به سوی خدا. ولی آقا تو این راه تنها هستیم، آقا شما راه نشونمون بده و همسفرمون باش.

آقا ما گمشده‌ها چشم به راه شما هستیم. آقاجون، می‌دونم که این ما هستیم که غایب از حضوریم، این ماییم که از خودمون غایب شدیم این ماییم که باید پرده‌های جهالت و تاریکی رو کنار بزنیم و حقیقت رو ببینیم ولی آقا خودت این پرده‌ها رو کنار بزن ما ناتوانیم، آقایی رو در حق ما تموم کن و خودت ما بیچاره‌ها رو از تاریکی‌ها بیرون بکش.

آقا در غم غربت تو تا کی شکیبا باشیم؟ عاشق‌هات بس که روز و شب در فراقت گریه کردند دیگه جونی براشون نمونده. اصلاً زمین هم بی تو میلی به چرخیدن نداره، دیگه خسته شده بس که هی چرخید و چرخید و حسرت به دل قدم‌های شما و یارانت موند.

آقا شب‌ گریه‌ها و هق‌هق‌های مظلومان و درماندگان دنیا که جز تو منجی نمی‌شناسن و دست توسل به دامان شما دراز کردند رو میبینی و میشنوی، آقا آخه به حال ما رحمی کن و از خدا بخواه، زودتر به نجات ما بیای

آقای ما، یا اباصالح‌المهدی (عج) بیا که داره تاریکی و جهل این دنیای مثلاً پر از تکنولوژی و علم رو فرا می‌گیره. آقا بیا که بی‌تو سخت تنهاییم...

سلام بر آخرین منجی بشریت، مهدی (عج)

 

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 1:50 توسط مهاجر| |
روزی تو خواهی آمد از کوچه‌های باران
              تا از دلم بشویی غم‌های روزگاران


نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 22:0 توسط مهاجر| |


هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک، گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک. هان که اگر چشم از زرق و برق جهان بپوشم. به عیان خواهم دید که عطر وجودت فضای جهان را فرا گرفته است و نور حضورت همه جا را درنوردیده است این تویی که در میان این همه هجمه‌ی دشمن، با نگاه پدرانه‌ات پاسمان می‌داری...
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:41 توسط مهاجر| |
خدایا!

    از در التماس به بارگاهت آمده‌ام، به ضجّه‌‌های ملتمسانه این بنده‌ات گوش فرا ده آن‌گاه که در ناله‌هایش تو را فریاد می‌زند و بشنو ندایِ خدا، خدایِ دلش را که جز تو کسی شنوایش نیست...

الهی!

    اگر از رحمت خویش محرومم کنی چه کسی مرا روزی خواهد داد؟ و اگر مرا خوار و خفیف نمایی چه کسی می‌تواند مرا عزّت بخشد؟...

الهی!

    اگر پستم، اگر تاریکم و شایسته‌ی نور رحمتت نیستم، امّا دلخوش به تو هستم که جز رحمت از تو ندیده‌ام. تو رحمت بی‌نهایت هستی و سزاوار رحم کردن به من...

الهی!

    دستان گدایی و نیازم را در پیش‌گاهت آورده‌ام، دستم را خالی بر مگردان و امیدم را که جز به تو نیست، ناامید نکن. تو کجا کسی را ناامید کرده‌ای؟ مگر من به جز تو به کس دیگری امید دارم؟؛ مگر دل به کسِ دیگری بسته‌ام؟ مرا که جز تو کسی را ندارم پناهم ده و ناامیدم مگردان...

خدایا!

می‌دانم خطا کارم. خطاها و گناهانم مرا پیش تو رسوا کرده. ولی تو اگر مرا برای گناهان و جرم‌های بسیارم عذاب کنی، من تو را به بخشش و چشم‌پوشی می‌شناسم. اگر من به گنهکاری شهره‌ام، تو نیز به بخشایش و مهربانی مشهوری و اگر برای تمام تاریکی‌هایم در دوزخم افکنی، شکایت هجرانت را در سرتاسر دوزخ فریاد خواهم کرد و به تمام اهل دوزخ خواهم گفت که من دوستت دارم، با تمام بدی‌هایم عشق تو در اعماق دلم خانه کرده...

خدایا!

عمرم را در خطا و عصیان سپری کردم و جوانی‌ام در مستی دوری از تو تباه شد...

الهی!

    دلی دریایی عطایم فرما که از شوق تو طوفانی و مواج شود، زبانی که صداقتش مرا سوی تو بالا برد و نگاهی که برای تو بنگرد و به تو نزدیکم نماید...

خدایا!

    آن‌که تو را شناخت کجا غریب است؟ و آن‌که در راه تو گام نهاد، دلش نورانی می‌شود...

خدایا!

    مرا به نور عزتّت ملحق فرما تا تو را بشناسم و از غیر تو جدا شوم و سبیل تقوا و مراقبت پیش گیرم ای صاحب عزّت و شوکت و درود بسیار فرست بر محمد و آل محمّد...

 

«برگرفته از مناجات شعبانیه »

امضاء: مهاجر

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:27 توسط مهاجر| |


آمده‌ام که سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوييم که نی، نی شکنم، شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان، از همه ديده‌ها نهان
تا سوی جان و ديدگان مشعله‌ی نظر برم
آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل‌شکن
گر ز سرم کله برد، من ز ميان کمر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟
آنکه ز زخم تير او، کوه شکاف می‌کند
پيش گشاد تير او، وای اگر سپر برم
در هوس خيال او همچو خيال گشته‌ام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

مولانا (علیه‌الرّحمة)

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 15:29 توسط مهاجر| |

 
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 18:41 توسط مهاجر| |
می‌روم
اگر دیر نیامدم، یعنی که آتش گرفته ام، یعنی که شعله ورم!
یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است.
می روم.
اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.
می دانم،
این کمترین شرط جوانمردی است.
بدرود.
رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ.
آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد...

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 18:38 توسط مهاجر| |
تو باشی و من هم عاشق تو باشم، به همه دنیا می‌گویم خداحافظ که مرا عشق تو بس است...
سلام بر مولایم اباعبدالله الحسین شهید (ع)
سلام بر آقا ابوالفضل العبّاس (ع)
و سلام بر سجده کننده بر عشق، امام سجاد (ع)


نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 18:21 توسط مهاجر| |

می‌شناسمت
     چشم‌های تو
     میزبان آفتاب صبح سبز باغ‌هاست
 می‌شناسمت
     واژه های تو
     کلید قفل‌های ماست
می‌شناسمت
     آفریدگار و یار روشنی
     دست‌های تو
 پلی به رویت خداست
 

"دکتر شفیعی کدکنی"

 

نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 12:37 توسط مهاجر| |
سلام بر تو که نبض حیات عالم هستی

سلام بر تو ای دلیل پابرجا ماندن سقف آسمان

سلام بر تو که گرمای مهرت، تمامی یخ‌های کینه و ناامیدی را ذوب می‌کند

سلام بر تو که تفسیر آیه‌های الهی هستی

سلام بر تو که امید رهایی اسیرانی

سلام بر تو که پایان جدایی هستی

سلام بر تو ای آخرین منجی بشریت

سلام بر تو ای برطرف کننده غم‌ها و دردها

سلام بر مولای زمان، مهدی آل محمّد (عج)

نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 11:55 توسط مهاجر| |

دوست دارم از تو بخونم، با تو بمونمَ از تو بنویسم و بشنوم.
مهربانم، زندگیم با تو معنا پیدا میکنه. گریه‌های بی‌بهانه‌ام بی تو کودکانه‌تر از همیشه‌ست.
کاش میشد دستاتو بگیرم تا با گرمی دستات درخت خشکیده جانم باز هم سبز بشه...

نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 11:29 توسط مهاجر| |


خسته‌ام از رنگ و عادت. بیزارم از عادت تنهایی. میترسم از این‌که به تنهایی عادت کنم. تنهایی بی تو برایم طعم مرگ دارد.
این‌جا هوای دل، بی تو سنگین است و نبض لحظه‌ها کند می‌زند...
کاش اشک‌های آخرین دیدارت را چونان گوهری نگاه می‌داشتم و ساعت‌ها محو تماشای‌‌شان می‌شدم تا تو را برایم تصویر کنند...
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 10:53 توسط مهاجر| |

 
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 17:29 توسط مهاجر| |


شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

"سید حسن حسینی"

 
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 11:52 توسط مهاجر| |




خدای من!

        کوله بارم اگر چه از توشه‌ی راه تهی است، انباشته از توکل که هست...

 

        اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است، نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.

 

        اگر دانه‌ی وجودم در زیر خاک‌های غفلت و نسیان، در اشتیاق دیدار خورشید تو، شکفتن را از یاد برده است شناسایی سبزینه‌ی فطرتی که تو در وجود نهاده‌ای سر می‌شکفد و در اشتیاق تو رشد می‌کند.

 

        اگر گناه و غفلت، استعداد لقای تو را در وجودم به خواب برده است، عرفان کرامت و بخششت هر لحظه بر دیواره‌ی تن خسته‌ام آونگ می‌شود...

 

     خدایا!

 

        در زیر بار سنگین گناه، دلخوشیم به دست‌های مهربان توست...

 

      خدایا!

 

        آن‌چه را که بر من بخشیده‌ای باز پس مگیر.

 

        نعمت‌های تو را نه فقط قدر نمی‌دانم و سپاس نمی‌گذارم که حتّی نمی‌شناسم.

 

        من استحقاق این همه کرم ندارم، اما تو که از ازل به استحقاق ننگریسته‌ای، ما را برای این همه که تو بخشیده‌ای چه حقی بر تو بوده است؟

 

       خدایا!

 

        قبل از آن‌که طوفان خشم تو حجاب از گناهان من کنار زند تو خود همه را ببخش.

 

       خدایا!

 

        برای آن‌که نزد تو آیم در جستجوی شفیعی بودم، واسطه‌ای می‌جستم تا مرا به حضورت بپذیری، میانجی طلب می‌کردم تا مرا از درت نرانی.

 

        و خدایا! مهربان‌تر از تو نیافتم...

 

       خدایا!

 

       کبوتر دل به یاد گردش به دور بارگاه تو می‌تپد.

 

       خدایا!

 

        این جان در اشتیاق روی تو می‌سوزد.

 

       خدایا!

 

       این چشم بهانه‌ی تو را می‌گیرد و اشک می‌ریزد

 

       خدایا!

 

       سینه در هجران تو آتش گرفته است...

 

        خدایا!

 

       با من آن کن که تو شایسته‌ی آنی از آمرزش و بخشش و رحمت و نه آن‌که من سزاوار آنم از عذاب و مجازات و نقمت، بحق رحمتت ای هر چه جوی لطف از چشمه‌ی جود تو.

 

 

 

    منتخب از مناجات‌الّراغبین، امام سجاد (ع)/کتاب: "دست دعا، چشم امید"، اثر سید مهدی شجاعی

 
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 11:36 توسط مهاجر| |

زیباترین رویای من، آرزوی پاک من

چشمانت پلی به بی‌نهایت‌هاست. در چشمان تو همه تنهایی‌هایم رنگ شادی می‌گیرند.

شقایق‌های سوخته دل همه در دستان پر مهرت، سیراب باران عشق می‌شوند.

کاش در آغوشت آرام می‌گرفتم و پنجره‌ای از مهر را به رویم می‌گشودی ای مهربان ترین

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 8:47 توسط مهاجر| |

همچو نی می‌نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس‌که طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه‌ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواری‌های دل

"رهی معیری"

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 8:45 توسط مهاجر| |
از همان غم زیبای رویت، صدها درس عشقم آموختی. لبخندهایت را هزاران مفسر باید تفسیر کنند ای بهترین من...
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 15:58 توسط مهاجر| |
تا انتهای عمق تاریکی مردمک چشمت دویدم تا دریابم آن‌چه را که در عمق نگاهت بود اما جز آبی بی کرانه‌ی آسمان چیزی نیافتم
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 15:55 توسط مهاجر| |

اشک در دیدگان حضرت حلقه زد، رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند؟

مرد پاسخ داد: نه

حضرت فرمود: چرا؟

 گفت:

آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم.

منبع: وبلاگ دلنیا صوفی

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 15:51 توسط مهاجر| |
ای دل چه انديشيده ای در عذر آن تقصيرها
زان سوی او چندان وفا زين سوی تو چندين جفا
زان سوی او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم
زان سوي او چندان نعم زين سوی تو چندين خطا
زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد
زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا
چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندين كشش از بهر چه تا در رسي در اوليا
از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي
آن دم ترا او مي كشد تا وارهاند مر ترا
از جرم ترسان مي شوي وز چاره پرسان مي شوي
آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره اي در دست او
گاهي بغلطاند چنين گاهي ببازد در هوا
گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن
گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي
اين سو كشان سوي خوشان وان سو كشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشكند كشتي درين گردابها
چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان
كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
بانگ شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت
فردوس خواهي دادمت خامش رها كن اين دعا
گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان
گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست ازو چشم ترم
من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا
جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زين رنگ و بو كو فر انوار بقا
گفتند باري كم گري تا كم نگردد مبصري
كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت
هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي
ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن
تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را
اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود
يار يكي انبان خون يار يكي شمس ضيا
چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد
ما را دريغ آيد كه خود فاني كنيم از بهر لا
روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي
پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دغا
گفتا كه من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو
يا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا


دیوان شمس/مولانا


نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 15:42 توسط مهاجر| |
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 15:35 توسط مهاجر| |

...خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته‌اید توی دشت و اون‌جا صدای خدا رو شنیده‌اید که گفته بود دارید دنبال چی می‌گردید؟ و تو گفته بودی دنبالِ تو، داریم دنبال تو می‌گردیم. بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی‌خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان. گفته بود من توی سفره خالی شما هستم. توی چروک‌های صورت عزیز. توی سرفه‌های مادربزرگ. توی شیارهای پیشونی پدربزرگ. توی ناله‌های زنی که داره وضع حمل می‌کنه. توی پینه‌های دست آدم‌های بدبخت و فقیر. توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال‌دار بیاد و اون‌ها رواز نکبت فقری که توش گیر کرده‌اند نجات بده. توی عینک ته استکانی چشم‌هایِ پدرانِ ناامیدی که با جیب خالی، بچه‌ی مریض‌شون رو از این دکتر به اون دکتر می‌برند. توی دلِ دو تا پسربچه‌ی دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون می‌گیره. توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه‌هاش خجالت می‌کشه. توی دلِ زن اون تعمیرکاری که دوست داره شب‌ها که شوهرش از کار برمی‌گرده خونه، دست‌هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دست‌های شوهرش نگاه می‌کنه ببینه سیاه‌ند یا نه؟ تویِ دلِ اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت می‌ره یک گوشه‌ی اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زن‌ش که هی به بچه‌هاش می‌گه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی‌ذاره اون راحت بخوابه. توی فکرهای اون فیلسوف بی‌چاره که می‌خواد من رو ثابت کنه اما نمی‌تونه. توی نمازهای طولانی آن عابد که خلوت شبانه‌ش رو حاضر نیست با همه‌ی دنیا عوض کنه. توی چشم‌های سرخ شده‌ی کسی که به ناحق سیلی میظخوره اما خجالت می‌کشه گریه کنه. توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد پر از خون پسرش رو از جبهه می‌آورند و فقط به چشم‌های پسره نگاه می‌کنه و صورت‌اش خیس اشک می‌شه. توی زبان طفل شش ماهه‌ای ‌که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردن‌ش تیر به گلوش زدند. توی شرم پدر اون طفل که از زن‌‌ش خجالت می‌کشید او رو با گلوی پاره به مادرش برگردونه. توی خاک‌هایی که روی شهید ریخته می‌شه. توی اشک‌های  بچه‌ای که برای اولین بار از درد بی‌پدری گریه می‌کنه و حتی معنای یتیم شدن رو نمی‌تونه بفهمه. توی تنهایی آدم‌ها. توی استیصال آدم‌ها. توی استیصال. توی استیصال. توی خدایا چه کنم‌ها؟ توی خوش‌حالی شب عید بچه‌ها. توی شادی عروس‌ها. توی غم تمام نشدنی زن‌های بیوه. توی بازی بچه‌ها. توی صداقت. توی صفا. توی پاکی. توی توبه. توی توبه‌های مکرری که دائم شکسته می‌شن. توی پشیمانی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم‌ها. توی دیگه تکرار نمی‌شه. توی قول می‌دم دیگه بچه‌ی خوبی باشم. توی دوستت دارم. توی آدم‌هایی که خودشون شده‌اند بهشت. توی علی (ع) که بهشت متحرکه. و باز هم توی علی. توی نماز علی. توی اشک‌های علی. توی غم‌های علی. توی لب‌های مونس که روزی سه بار مهر نماز رو می‌بوسه. توی دست‌های سایه که هر روز صبح قرآنی رو که تو براش خریدی باز می‌کنه. توی دل شلوغ تو. توی همه دانسته‌های بی در و پیکر تو. توی تقلای تو. توی شک تو. توی خواستن تو. توی عشق تو به سایه. توی...

 

گزیده از کتاب «روی ماه خداوند را ببوس»

اثر مصطفی مستور

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 15:9 توسط مهاجر| |

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن      دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب        ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد     گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند           زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم         با ما به جام باده صافی خطاب کن

                           کار صواب باده پرستیست حافظا

                           برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 19:6 توسط مهاجر| |
صدات میزنم حتّی اگه گوش ندی
نگات میکنم حتی اگه ازم رو برگردونی
میدونی که من با نگات دیوونه میشم، مست میشم، میرقصم و از خود بیخود میشم
خوب من، تو بهم نگاه کن که با نگاهم التماست میکنم...


نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 13:3 توسط مهاجر| |
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی، نه غمگساری
 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

سایه


نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 12:34 توسط مهاجر| |