آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرامو روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب
فريدون مشيري

در وادی
شبهای غزل کوچه به کوچه
میگردم و از عطر وجودت خبری نیست
من تشنه
ی یک جرعه نگاه توام
بعد از
تو غریبانه ترین عاشقم ای دوست
میمیرم
از این فاصله، ای کاش بیایی...
ای آنکه بر قامت نیازهای انسان جامهی لطف میپوشانی و بنده را با ریسمان کَرَم تا چکاد آرزوها میرسانی.
و هر گاه به سویت چهره بگرداند و نگاه سرشار از خواستن خویش را بر چشمهای تو بدوزد در کنارش میگیری و در میان بازوان پر مهر خویش میفشاری...
خدایا!
کدام بیچارهی دردآلوده امیدمندی را تو از خویش راندهای؟
کدام چشم امیدواری را تو گریان تحمل کردهای؟
ریزش کدام اشک امید آغشتهای را تو تاب آوردهای؟
...
خدایا!
مگر من به غیر تو میشناسم؟
مگر به منزلی جز خانهی تو راه میبرم؟
مگر دل به معشوق دیگری دادهام؟
مگر پیشانی بر خاک دیگری سائیدهام؟
مگر در هجران دیگری سوختهام؟
که امید به غیر تو داشته باشم؟
چگونه در آرزوی غیر تو باشم و آفرینش و فرمان به دست تو باشد؟
...
ای آنکه هر که در جادهی رحمتت گام نهادهام، به بوستان سعادتت رسیده!
هر دل که هوای تو کرده، پا بر فرق غیر تو نهاده!
چگونه فراموشت کنم که تو از یادم نبردهای!
چگونه چشم از تو بر گیرم که تو چشم به من دوختهای!
چگونه از تو بگریزم که تو مرا در بر گرفتهای!
خدایا!
مرا در کارگاه یکتایی خویش صیقل ببخش تا آینهدار جمال تو باشم.
ای پناه هر گریزنده! و ای امیدگاه هر جوینده!
ای مهربانترین منادی!
ای آنکه اشک را قبل از اینکه بر زمین بریزد به دامن میگیری!
ای آنکه دلهای شکسته را بند دستگیری میزنی!
ای آنکه خوانندگانت را در رحمت گشادهای و امیدوارانت را پرده بالا زدهای!
مرا آنچنان یقینی ده که پردههای ظلمانی چشم دلم پاره پاره گردد، به رحمت جاودانهات، ای مهربانترین مهربانان.
برگزیده از مناجات امیدواران/ مناجات خمس عشرة
کتاب: دست دعا، چشم امید اثر سید مهدی شجاعی

مرا
در تن بود تا جان علی گويم علی جويم
بجنبد تا رگم در جان علی گويم علی جويم
ز پيدا و ز پنهانم همين يك حرف را دانم
كه در پيدا و در پنهان علی گويم علی جويم
اگر اهل خراباتم وگر شيخ مناجاتم
به هر آئين ، به هر دستان علی گويم علی جويم
علی دين است و ايمانم ،علی درد است و درمانم
چه با درد و چه با درمان علی گويم علی جويم
علی حلال مشكل ها ،علی آرامش دلها
كند تا مشكلم آسان علی گويم علی جويم
اگر در خانقه افتم وگر در ميكده خفتم
به هر معموره و ويران علی گويم علی جويم
ز مهر او سرشت من ، جمال او بهشت من
هم اندر روضه ي رضوان علی گويم علی جويم
علی باب الله عرفان ،علی سرالله سبحان
به نور دانش و عرفان علی گويم علی جويم
اگر درويش و مسكينم وگر ديندار و بی دينم
چه با كفر و چه با ايمان علی گويم علی جويم
اگر تسبيح مي گويم وگر زنار مي جويم
به هر اسم و به هر عنوان علی گويم علی جويم
ز سوره سوره ي قرآن ، ز ياسين و ز الرحمان
به هر آيه ز هر تبيان علی گويم علی جويم
اگر از وصل خوشحالم وگر از هجر نالانم
چه با وصل و چه با هجران علی گويم علی جويم
به محشر چون برآرم سر ، به نزد خالق اكبر
به گاه پرسش و ميزان علی گويم علی جويم
شاعر : موافق

چه زیباست لبخندهایی که فقط به خاطر تو باشند ای تفسیر ساده معصومیت...

امام علی (ع)
عشق روی دست مردم مانده است
آسمان بازیچه ی طوفان ماست
ابر نعش آه سرگردان ماست
...
باز هم یک روز طوفان می شود
هر چه می خواهد خدا آن می شود
می روم افتان و خیزان تا غدیر
باده ها می نوشم از جوشن کبیر
آب زمزم در دل صحرا خوش است
باده نوشی از کف مولا خوش است
فاش می گویم که مولایم علیست
آفتاب صبح فردایم علیست
هر که در عشق علی گم می شود
مثل گل محبوب مردم می شود
تا علی گفتم زبان آتش گرفت
پیش چشمم آسمان آتش گرفت
...
آسمان رقصید و بارانی شدیم
موج زد در یا و طوفانی شدیم
بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
یا علی گفتیم و دریا خنده کرد
عشق مارا باز هم شرمنده کرد
یا علی گفتیم و گلها وا شدند
عشق آمد، قطره ها دریا شدند
یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم
مست از آن دستی که می دانی شدیم
یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت
کوفه در تزویر خود پایان گرفت
کوفه یعنی دستهای ناتنی
کوفه یعنی مردهای منحنی
کوفه یعنی مرد، آری، مرد نیست
یا اگرهم هست، صاحب درد نیست
عده ای رندان بازاری شدند
عده ای رسوایی جاری شدند
آن همه دستی که در شب طی شدند
ابن ملجم های پی در پی شدند
...
از سکوت و گریه سرشارم علی
تا همیشه دوستت دارم علی
شاعر: دکتر محمود اکرامی
حسرت دوری از یار و سرگشتگی از کوی یار.
اما انسان مهاجر است. در حال هجرت از خویشتن به دوست. هجرت از هیچ به همه چیز.
...
و سال ها پیش در چنین روزی، من نیز پای بر این کره خاکی نهادم و سفر خویش را آغاز نمودم. سال ها از آن روز میگذرد اما کاش هر سال تولدی دگرباره میافتم. تولدی به دنیای نور. کاش...

قلب من اينجاست ولي با يادت بي قراره
ميشه تا آخر برات گريه كنم تا هميشه پيشم بموني؟!
...
ای ذخیرهی روزهای مبادا!
ای رفیق سالهای غربت!
ای دارایی روزهای نداری!
تو ای پناه من در لحظههای پریشانی...
منتخب از دعای جوشن کبیر
پیامبر اکرم (ص)

خدای من!
تو بر تشنهی امیدوار به رحمتت، چشمهی عفو خویش را تحریم میکنی؟!
تو پناهندهی به قلهی عفوت را به زیر میافکنی؟!
نه، نه، نه این از حضور جاودان عفو تو دور است...
خدایا!
تو چهرهای را که بر خاک عظمتت سائیده است سیاه میکنی؟...
دلی را که با مهر تو عجین شده است مُهر میزنی؟
خدای من!
تو دستهایی را که با هزارن امید به سویت برخاسته است به زنجیر میکشی؟!...
خدای من!
دلی را که در عشقت سوخته است چگونه در آتش عذابی میسوزانی؟
خدای من!
تو پناهم ده! تو دریابم! تو در کنارم گیر! از گرداب دهشتناک غضبت و سیل توفندهی خشمت تو رهائیم بخش!...
خدیا!
به رحمتت که رهایم ساز از عذاب آتش و حرارت نار...
برگزیده از مناجات امیدواران/مناجات خمس عشرة
منبع: کتاب «دست دعا، چشم امید» اثر سید مهدی شجاعی
خوشا شبی با تو تنها شدن
نشانیات را گم کردهام! مثل اینکه خاصیت این خاک فراموشی است، هر که خاکی شد، خیلی چیزها را فراموش میکند امّا نه همه چیز را
تو خود بیا و دستم بگیر و به برت بنشان
اگر میخواهی در این خانه گشوده شود، شبی تنها و بی پناه، بیا. اما برای ورود باید ورودیه بدهی! باید قطرهای اشک پاکت را پیشکش کنی تا دریایی از رحمت را میهمان شویآقا جون نمیدونم با چه رویی حرف بزنم. تو بهتر از همه من و روسیاهی هام رو میشناسی.آقا تو بودی که به من حیات دوباره دادی و حالا دوباره اجازه دادی، بیام پابوست.
کاش لیاقت زیارت شما رو داشتم.
آقا خودتون نظری به من و امثال من کنید شاید یه خرده شبیه شما بشیم.
انگار بدون تو، تنهایی معنایی حقیقی مییابد
خدایا!
این نفس چه بهانه جو و بلند آرزوست. اگرش شری رسد فریاد و ناله و شکایت میکند و اگرش خیری، ممانعت.
این نفس چه بازیگوش و بیهده جوست.
خدایا!
از شریان این نفس خون غفلت میجهد و در درختان این باغ سموم خطا میوزد.
خدایا!
این نفس عنان مرا به پرتگاه گناه میکشد و گریز به بوستان توبهات را زنجیرم بر پای مینهد...
خدای من!
کَرتِ قلبم را هرزه گیاههای وسوسه پر کرده است و دور آن را پرچین خیالها گرفته است...
ملجأ من! به تو شکایت میکنم از سنگ دلم که سیل وسوسهها را دوام نمیآورد، میلغزد، میغلطد و زیر و زبر میشود...
برگزیده از مناجات الشّاکین (مناجات خمس عشرة)/ سیّد مهدی شجاعی

درون معبد هستی
بشر،در گوشه محراب خواهشهای جان افروز
نشسته در پس سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی میکند، سوی خدا_ از آرزو لبریز_
به زاری از ته دل یک «دلم میخواست» میگوید.
شب و روزش «دریغ» رفته و «ای کاش» آینده است.
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور باران است!
کبوترهای رنگین بال خواهشها
بهشت پر گل اندیشهام را زیر پر دارند.
صفای معبد هستی تماشایی است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من، دراین معبد ، در این محراب:
دلم میخواست بند از پای جانم باز میکردند
که من، تا روی بام ابرها پرواز میکردم،
از آنجا ، با کمند کهکشان، تا آسمان عرش میرفتم
در آن در گاه، درد خویش را فریاد میکردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب از این شب های بیفرجام،
ز یک فریاد بی هنگام
ــ به روی پرنیان آسمانها ــ خواب در چشم خدا لرزد!
دلم میخواست:دنیا رنگ دیگر بود
خدا،با بندههایش مهربانتر بود
از این بیچاره مردم یاد میفرمود!
دلم می خواست زنجیری گران،
از بار گاه خویش میآویخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه میکردند.
چه شیرین است:وقتی بیگناهی داد خود را
از خدای خویش میگیرد.
چه شیرین است، اما من ،
دلم میخواست :اهل زور و زر ناگاه !
ز هر سو راه مردم را نمیبستند و
زنجیر خدا را بر نمیچیدند!
دلم میخواست: دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست : مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمیکردند.
کمر بر قتل یکدیگر نمیبستند
مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمیجستند،
از این خون ریختنها، فتنهها، پرهیز میکردند،
چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز میکردند!
چه شیرین است وقتی سینهها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابنده است.
چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است.
دلم میخواست: دست مرگ را ، از دامن امید ما،
کوتاه میکردند!
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخ کامیهای بی هنگام بس میکرد!
نمیگویم به هر کس بخت و عمر جاودان میداد؛
نمیگویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد؛
همین ده روز هستی را امان میداد !
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد!
دلم میخواست: عشقم را نمیکشتند
صفای آرزویم را ــ که چون خورشید تابان بودــ میدیدند.
چنین از شاخسار هستیام آسان نمیچیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمیکردند.
به باد نا مرادیها نمیدادند.
به صد یاری نمیخواندند
به صد خواری نمیراندند.
چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمیبردند
دلم میخواست ، یک بار دگر او را کنار خویش میدیدم،
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره میماندم،
دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین،
پیش پایش دست و پا می زد.
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد.
غم گرمش نهان گاه دلم را جستجو می کرد،
دلم می خواست : دست عشق ــ چون روز نخستین ــ
هستی ام را زیر و رو می کرد!
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدیها و زشتیها، به زیر خاک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد.
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد!
بهشت عشق میخندید.
به روی آسمان آبی آرام ،
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند.
به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا میکرد...
مگو:« این آرزو خام است»!
مگو:« روح بشر همواره سرگردان و ناکام است.»
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛
بیا تا ما :« فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم»
به شادی:« گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم»!
"فریدون مشیری"

سلام بر فاطمه زهرا (س)
سلام بر مادر، این مخلوق والا مقام و عزیز خداوند.
سلام بر تمام لحظههایی که برای فرزندانت رنج کشیدی ای مادر...

Blessed is your face
چهره ات مقدس است
Blessed is your name
نامت مقدس است
My beloved
عشق من
Blessed is your smile
لبخندت مقدس است
Which makes my soul want to fly
که باعث می شود روحم به پرواز درآید
My beloved
عشق من
All the nights And all the times That you cared for me
همه ی شب ها و همه ی اوقات از من مراقبت می کردی
But I never realised it
ولی من هرگز آن را نفهمیدم
And now it’s too late
و حالا هم خیلی دیر شده
Forgive me
مرا ببخش
Now I’m alone filled with so much shame
حالا تنهایم با شرمساری بسیار
,
For all the years I caused you pain
به خاطر سال هایی که باعث رنجش تو شدم
If only I could sleep in your arms again
ای کاش می توانستم تار دیگر در آغوشت آرام گیرم
Mother I’m lost without you
مادر بدون تو هیچم
You were the sun that brightened my day
تو خورشیدی بودی که روز مرا روشن می کردی
Now who’s going to wipe my tears away
حالا جه کسی می خواهد اشک های مرا پاک کند
If only I knew what I know today
ای کاش آنجه را که حالا می دانم قبلا هم می دانستم
Mother I’m lost without you
مادر بدون تو هیچم
خدای من!
ای نهایت آرزوی من! ای زیباترین مطلوبم! ای تنها پاسخگویم! و ای محبوب دلم!
ماهی دلم را با جریان زلال توبه پذیرت زنده گردان...
به عزتت سوگند که جز تو مر گناهان خویش را بخشندهای نمییابم و شکستگی خویش را جز تو پیوندی نمیبینم.
من اینک با بالهای تواضع به بارگاه تو بازگشتهام و پیشانی خشوع و خواری خویش بر درگاه قدرتت نهادهام.
اگر از در رحمت خویش برانیم به کدامین در پناهنده شوم و اگر از قلّه رأفتت فرو افکنیم به کدامین دامنه بگریزم؟...
تویی که بندگان را به بارگاه عفوت دری گشودی و توبهاش نامیدی و فریاد زدی که:
((هلا مردمان به سوی من آئید، آمدنی نادمانه و عاشقانه))
پس چیست عذر آنکه در را گشاده ببیند و آرام و قرار بگیرد؟...
برگزیده از: دریافتی از مناجات خمس عشرة، دست دعا، چشم امید/ اثر سید مهدی شجاعی/ مناجاتالتائبین

به نام خداوند بخشایشگر مهربان
عاشق باید بود و از عشق نوشت. باید عاشقانه نگریست و جز سخن عشق هیچ نگفت.
عشق است که به حیات معنا میدهد. عشق بود که عالم را خلق کرد و همه عالمیان از سر عشق، به فرمان خدای عشق پا به عرصه وجود نهادند.
دوست دارم عاشقی را بیاموزم و جز از عشق و عاشقان هیچ نگویم.
به یاری خداوند یکتا، از عشقهای گمشده انسان خواهم نوشت. از خوبیهایی که بشر فراموش کرده مینویسم.
لحظههای تنهاییتان پر از عشق بادا





